تبلیغات
مجله اینترنتی عشق مشرقی - مطالب ابر داستان زیبا
مجله اینترنتی عشق مشرقی
عطر بوسه های تو رااز کدام گل سراغ گیرم ...

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 29 دی 1392

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما ...



ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبی شعر وداستان، 
برچسب ها: داستان، داستان خوب، داستان زیبا، یک بام و دو هوا، شاه عباس صفوی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392

امروز برف می بارد

سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم . استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من  جای دیگری است . برف شروع میشود ، اینرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ….. وقتی صبح سر را از لحاف بیرون  اورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و اسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه …پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی  و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند ….. خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد ..که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر …. یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشدو حالا ...



ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبی شعر وداستان، 
برچسب ها: داستان خوب، داستان زیبا، داستان امروزبرف می بارد،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی     خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛! کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و...


ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبی شعر وداستان، 
برچسب ها: داستان زیبا، داستان طوفان در پیش است، چارلی چاپلین،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1392
کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی     خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛! کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و...


ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبی شعر وداستان، 
برچسب ها: داستان زیبا، چارلی چاپلین،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و ...


ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبی شعر وداستان، 
برچسب ها: داستان، داستان زیبا، نادرابراهیمی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : جمعه 7 تیر 1392
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

معنـای عـشـق واقـعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. 
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و ...


ادامه مطلب
برچسب ها: داستان، داستان زیبا، قصه های زیبا، داستان قدیمی، داستان عبرت آموز،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
دیگر مطالب
پیوند های روزانه
امکانات سایت
blogskin

تبلیغات متنی

تبلیغات متنی