تبلیغات
مجله اینترنتی عشق مشرقی - مطالب ابر اکبرکریمی خرمی
مجله اینترنتی عشق مشرقی
عطر بوسه های تو رااز کدام گل سراغ گیرم ...

بخشی از برنامه هایی که درشبکه فارس ازسال 78تا92اجرا کرده ه ام:

باعنوان مجری:

1-مجری برنامه زنده شبانه (ایوان شب)پاییز82

2-برنامه زنده شبانه( شبهای بهار)بهار83

3-برنامه زنده شبانه (مهمان شب)پاییز83

4-مجری برنامه جنگ شهرستان ها شهرهای :کوار،کازرون،فراشبند،زرین دشت،آباده ،خرم بید،بوانات،سعادت شهر،ارسنجان،زرقان،ممسنی،رستم،قیروکارزین،مرودشت،اقلید،داراب،سال84و91

5-مجری برنامه زنده تاسوعا وعاشورا وارتباط باشبکه های ،تهران ،قرآن،جام جم 1و2و3،شما،سالهای 84و85و88و87و90و91

6-مجری ویژه برنامه ی راهپیمایی های 22بهمن ،روز قدس و...



ادامه مطلب
طبقه بندی: صفحه اختصاصی اجراهای تلوزیونی، 
برچسب ها: شبکه فارس، اکبرکریمی خرمی، اجراهای تلویزیونی اکبرکریمی خرمی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : شنبه 19 مرداد 1392

با تشکر ازمدیر محترم سایت  هنرمندان ایران زمین

Photo0133_001.jpg

اکبر کریمی خرمی

مجری وگزارشگر شبکه فارس -  نویسنده هفت کتاب

 

 امیر همایون یزدانپور

گوینده نویسنده و تهیه کننده برتر صدا و سیمای فارس

مولف دو کتاب

برنده 12جایزه گویندگی برتر کشور

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید




ادامه مطلب
طبقه بندی: مجریان وگزارشگران شبکه فارس، 
برچسب ها: اکبرکریمی خرمی، امیرهمایون یزدانپور، مهدی نوشادی، مهدی بحری، رسول لرنژاد، خانم مظهری خانم محمدیان، مهتابی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 7 مرداد 1392


(متن برگرفته از کتاب عشق مشرقی،نوشته اکبرکریمی خرمی است ، حیفم اومد برا شما که دوستتون دارم ننویسم با عشق تقدیم به نگاه مهربان شما )

بهار !

      می گفتی در  بهار  آن گاه که سرزمین رویایی مان به زیر سبزه ها و گل های کوهی پوشیده می شود بر فراز سنگ بزرگی که مشرف بر آبادی است من و تو از آن هم خواهیم شد و حسرت بوسه هایی که سالهاست در نوشیدن آن می سوزیم فرصت اندیشه های نو را به من و تو خواهند بخشید .

       آسمان آبادی چنان لطیف خواهد بود که لرز ش اندیشه فر شته ای از آن دور دستها ، احساس تو را برآشفته خواهد کرد .دستهایمان آینده را به گذشته  ز یبایمان پیوند می دهد و...



ادامه مطلب
طبقه بندی: عاشقانه وعارفانه، 
برچسب ها: کتاب عشق مشرقی، متن عاشقانه زیبا، اکبرکریمی خرمی، عشق مشرقی، انتشارات نوید شیراز کتاب عشق مشرقی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی

گاندی رهبر هندوستان می‌گوید:

موقعی رسید كه احساس كردم به همان اندازه كه غذا برای بدن لازم است، دعا و نماز نیز برای روح و روان ضرورت دارد. در واقع آن‌قدر كه دعا و نماز برای روح لازم است، عذا برای بدن ضرورت ندارد.[1]

از هر گوشه‌ای نیایش و نماز به شكوفه است. دشت، تشنه‌ی باران نماز است و طراوت «اَستغفر الله ربّی و اَتوبُ اِلیه» با نسیم صبح می‌وزد و از شكوفه‌ی «اَلحمد للِه رَبَّ العالمین، الرّحمنِ الرَّحیم...»می‌تراود و فوّاره‌ می‌زند و تا عرش به معراج می‌رود.

خداوند متعال برای هر یك از پیامبران، معراج خاصی مقرّر فرمود و برای موًمن هم معراجی قرار داد:

معراج حضرت آدم علیه‌السّلام آن بود كه از عدم به وجود آمد و ساكن بهشت شد. «یا آدمُ اسْكُن انتَ وَ زَوجُكَ الجَنَّة» ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساكن شوید.

معراج حضرت ادریس علیه السّلام نشستن بر بال فرشته‌ای بود كه از او درخواست كرد تا وی را به آسمان‌ها برده، وارد بهشت نماید كه با اذن پروردگار چنین شد:

«وَ رَفَعْناهُ مكاناً علیّاً»و ما او را به مقام والایی رساندیم.

معراج حضرت نوح علیه السّلام ساختن كشتی و ...



ادامه مطلب
برچسب ها: گاندی رهبر هندوستان، نماز، کتاب براستان جانان، اکبرکریمی خرمی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391

تویی که دوستت دارم

(متن برگرفته از کتاب عشق مشرقی )

نوشته ی :اکبر کریمی خرمی

بهار !

      می گفتی در  بهار  آن گاه که سرزمین رویایی مان به زیر سبزه ها و گل های کوهی پوشیده می شود بر فراز سنگ بزرگی که مشرف بر آبادی است من و تو از آن هم خواهیم شد و حسرت بوسه هایی که سالهاست در نوشیدن آن می سوزیم فرصت اندیشه های نو را به من و تو خواهند بخشید .

       آسمان آبادی چنان لطیف خواهد بود که لرز ش اندیشه ی فرشته ای ازآن دور دستها ،احساس تورا برآشفته خواهد کرد.دستهایمان آینده را به گذشته ی زیبایمان پیوند می دهد وآینده ازآن نفسهای پاک ما خواهد شد.پرندگان بازآمده از راه دور و دراز، درهوای خنک آبادی غوطه می خورند و بر فراز بوته های تازه " خاک شیر"نوک درنوک هم،من وتوراعاشقانه می نگرند.بهارشادی بخش با همه  یخاطره های زیبایش میهمان آبادی و مردمانش می شود ، و من و تو را به میهمانی گلهای بادام و گیلاس ، فرا می خواند تا در جشن تولد دوباره همه خوبی هایی که تو به آن می اندیشی ، تاجی از گل را برای تو فرا جمع آورد .شبهای در انتظار دیدن تو از کرانه بیشه سرسبز بر آبادی جاری می شود و تو در نور سرخ رنگ غروب خورشید ، اولین روزهای بهاری را در آن سوی پرچین گلها به خدا می سپاری .



ادامه مطلب
برچسب ها: اکبرکریمی خرمی، عشق مشرقی، کتاب عشق مشرقی، متن ادبی عاشقانه، انتشارات نویدشیراز،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 دی 1391
از شما چه پنهان
 اکبر کریمی خرمی
انتشارات نوید شیراز، 136 صفحه
معرفی: امین فقیری 

شش داستان با نامهای«تفنگ بادی»، « معلم ریاضی»، «از شما چه پنهان»، «کف پایی»، «شرط بندی» و«دوچرخه» در کتاب «از شما چه پنهان» به چاپ رسیده که همگی حال و هوای روستا یا بخشی است که قوت اکثریت مردم از زراعت و باغداری به دست می­آید. داستانها ساده هستند با  موضوعاتی ساده و آرزوهایی که در دل بیشتر بچه­ها هست مانند دوچرخه داشتن، تفنگ بادی داشتن و با آن گنجشک­های سر خرمنگاه را تار و مارکردن و موضوعاتی همه ملموس و راحت، فقط باید چند نکته را با اکبر خرمی عزیز در میان گذاشت:

الف-واقعیت فقط در صفحه حوادث روزنامه­ها به چشم می­خورد. مثلاً در صفحه حوادث می­خوانیم که در نزاعی بر سر آب، یک نفر بر اثر ضربه بیل جان باخت. این صرفاً یک حادثه است. می­تواند فقط و فقط جای بخشی از داستان را اشغال کند وگرنه نوشتن حادثه به تنهایی خلاقیت داستانی نیست. بسیاری از نویسندگان که موضوع کم می­آورند صفحه حوادث را می­خوانند، اما وقتی موضوعی کلیشه­ای نباشد و در رادیو، تلویزیون، مطبوعات یا کتابها تکرار نشده باشد، انتخاب کردند آنگاه به دنبال آفرینش هنری آن می­روند. ممکن است ماه­ها درباره یک موضوع کار کنند تا اطمینان حاصل شود که همه عناصر داستانی در آن رعایت شده است.
مثال: الف- مش سیف اله و گرگعلی در یک روستا زندگی می­کنند.
ب-سیف اله دختری دارد عینهو ماه شب چارده.
ج-گرگعلی پسری دارد سر اینجا و پا آنجا و تازه از سربازی بازگشته است.
د-گرگعلی تصمیم به خواستگاری دختر برای پسرش می­گیرد. با کله قند و پارچه­ای به خواستگاری دختر سیف­اله می­روند.
ه-سیف اله با دهان پر به خواستگاری گرگعلی جواب منفی می­دهد.
ت-گرگعلی به خاطر تک بودن پسرش در روستا این مساله را هرگز قبول نمی­کند و کینه­ای خاموش را در دلش نگه می­دارد.
ی-زمان می­­گذرد. سر زراعت به خاطر نوبت آب دعوایشان می­شود و گرگعلی تمام کینه خود را یکجا جمع می­کند و در حقیقت به بیلش منتقل می­سازد و مغز سیف اله را پریشان 
می­کند. 
خُب این مثال ساده­ای بود ولی به ما می­فهماند که هر حادثه علت و معلولی دارد، کنش و واکنش دارد، تعلیق و انتظار دارد و از همه مهمتر «باز آفرینی واقعیت» است که کار خلاقه نویسنده نیز همین است؛ واقعیتی از زندگی مردم را به گونه­ای هنری بازآفرینی کردن. نویسنده هیچگاه نباید نسبت به واقعیت وفادار بماند. اگر لازم شد قهرمان داستان را آواره کرده یا به مرگی مفاجاه مبتلا کند یا او را بکشد و یا خوشبخت کند.
در اینجاست که پای خلاقیت هنری به میان می­آید. نویسنده در جواب اینکه آیا این ماجرا واقعی است یا زاییده تخیل شماست، باید سکوت کند. رمز و راز نویسنده بودن یکی نیز همین است.
حال اگر نویسنده­ای در ابتدای کتاب نوشت که «تمام این داستانها واقعی است» پس نقش «تخیل» در این میان چه می­شود؟ زیرا که تخیل یکی از ارکان اصلی خلاقیت نویسنده است. اگر نویسنده­ای از تخیل قوی برخوردار نباشد در ادامه راه موفق نمی­شود (البته مساله واقعی بودن در مستندات سینمایی یا بعضی از فیلمها، به جذابیت فیلمها کمک می­کند)، چون که بیننده همذات پنداری می­کند و خودش را به جای قهرمان داستان می­گذارد و در رنجها و آلام آنها شریک می­شود.
آقای کریمی اگر شما این مساله را ننوشته بودید تغییری در ماجراها بوجود نمی­آمد و اگر به خاطر گره افکنی، بسیاری از مسیرهای داستانهایتان را عوض کرده بودید، اثری هنری به وجود می­آمد. اینها داستان­های ساده­ای هستند که چون به واقعیت وفادارند، از خون و هیجان خالی شده­­اند. وقتی اسماعیل در شهر خودش را گم می­کند یا پنهان می­شود، هیچ نگرانی در خواننده بیدار نمی­شود. حتی پدر نیز خونسرد به کارهای خویش می­پردازد. نمی­شد آدمی که او را به گاراژ رساند، منحرف باشد؟ نمی­شد سر دسته گروهی باشد؟ این بدان معنا نیست که در دام حادثه­ای مضاعف گرفتار شوید و حتماً به طرف مسیر ارایه شده بروید. آیا خواننده نمی­پرسد پس دست ناکارشده اسماعیل چگونه بهبود می­یابد؟ آیا یک مساله کلیشه­ای و کهنه را که در شهر هم سر زبان­هاست و آن­هم شرط بندی که یک شب را در قبرستان سپری کنند، دامن زدن به خرافات نیست و چه لطفی دارد؟! می­دانم چون این اتفاق در محل شما افتاده است آن­را نوشته­اید. 
در هر صورت شما داستانویسید. گفت و گو­ها خیلی خوب است. فضا سازی­ها بسیار زیباست. وقتی قهرمان داستان به حرکت درمی­آید آدم محیطی را که او از آن عبور کرده بسیار خوب تصور می­کند.
فکر کنم داستانها و آدمها خون ندارند. به ظاهر پرداخته­ و هیچگاه نقبی به درون آدمها نزده اید. با وجود این کتاب کاملاً قابل قبول است، به شرط اینکه همان موارد بالا در کارهای آینده­تان رعایت شود.
به سطوری زیبا از داستان­ها توجه کنید:
*قنات بالادست آبادی همیشه پر آب و پر خیر است. نامش قنات پیرزن است. عمرش دراز و وجودش قدیمی است. از وقتی آبادی بود قنات پیرزن هم می­جوشید و باغها و مزارع فرودست آبادی را سیراب می­کرد. (ص10، داستان تفنگ بادی)
*هر وقت معلمها جلسه داشتند جشن آنها بود. بهانه­ای برای کلاس نرفتن و فرار از درس و مشق پیدا می­شد. در این میان اسماعیل مثل مجرمی دست و پا بسته جلو دفتر ایستاده و منتظر بود تا او را صدا کنند و داخل شود.(ص62 ، داستان معلم ریاضی)
*شریفی صاحب کارگاه در حال اره کردن چوب­های سپیدار بود. همیشه مدادی پشت گوش داشت. از میان گرد و غبار نیم نگاهی به اسماعیل که به او 
زل زده بود، انداخت. دست راستش را بالا برد. دو انگشت نداشت. اره برقی برده بود. بفرمایی گفت که اسماعیل نفهمید و تند رد شد. (ص 71، داستان از شما چه پنهان)
* خجالت می­کشید. با آقای غضنفری به سوی دفتر حرکت کرد. حالت مجرمی که به سوی دار می­رفت. شانه­هایش افتاده بود و دستانش از دو سوی بدنش آویزان بود. نای تکان دادن دست­ها را نداشت. حتی پاهایش را به خوبی برای قدم برداشتن بلند نمی­کرد. پاشنه پایش روی زمین کشیده می­شد و کِلش کِلش صدا می­کرد. (ص88 ، داستان کف پایی)
*خواست بلند شود، نتوانست. سعی کرد. انگار کسی او را گرفته بود. دوباره سعی کرد، این بار هم نتوانست. یکی او را به سمت قبر می­کشید.
-کجا؟ امشب مهمون منی. می­شه امشب رو بد بگذرونی. هه...هه...هه.
اسماعیل هر چه فریاد کشید صدایش بیرون نمی­آمد. فریادش به جایی نمی­رسید. بدنش سرد شده بود و می­لرزید. باد شدیدتر از قبل می­وزید. خار بوته­ها به­دست باد این سو و آن سو می­رفتند. درختان بر شانه هم می­رقصیدند. اسماعیل بی حال روی قبر افتاد و از هوش رفت. (ص108، داستان شرط بندی)
*بید مجنون جلو حمام آبادی مثل معشوقه­ای که زلف­هایش را جلو سینه­اش افشانده باشد، شاخه­هایش را رها کرده بود و در وزش نسیم شادی بخش غروب، رقصی عاشقانه داشت. 
(ص 121، داستان دوچرخه) 
داستانها به خاطر قهرمان واحدی که دارند(اسماعیل) و خانواده او، می­توانند دستمایه مجموعه جذابی همچون« قصه­های مجید» شوند به شرط آنکه به 8 یا 13 قسمت توسعه یابد.
باید به آقای خرمی تبریک گفت که توصیف­هایی این چنین درخشان در کار خود آورده ­است. او  می­تواند رمانهای خوبی در زمینه روستا بنویسد. در انتظار کارهای دیگری از او خواهیم بود.



برچسب ها: ازشماچه پنهان، اکبرکریمی خرمی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
آرشیو مطالب
دیگر مطالب
پیوند های روزانه
امکانات سایت
blogskin

تبلیغات متنی

تبلیغات متنی