تبلیغات
مجله اینترنتی عشق مشرقی - عشق مشرقی اکبر کریمی خرمی
مجله اینترنتی عشق مشرقی
عطر بوسه های تو رااز کدام گل سراغ گیرم ...

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 7 مرداد 1392


(متن برگرفته از کتاب عشق مشرقی،نوشته اکبرکریمی خرمی است ، حیفم اومد برا شما که دوستتون دارم ننویسم با عشق تقدیم به نگاه مهربان شما )

بهار !

      می گفتی در  بهار  آن گاه که سرزمین رویایی مان به زیر سبزه ها و گل های کوهی پوشیده می شود بر فراز سنگ بزرگی که مشرف بر آبادی است من و تو از آن هم خواهیم شد و حسرت بوسه هایی که سالهاست در نوشیدن آن می سوزیم فرصت اندیشه های نو را به من و تو خواهند بخشید .

       آسمان آبادی چنان لطیف خواهد بود که لرز ش اندیشه فر شته ای از آن دور دستها ، احساس تو را برآشفته خواهد کرد .دستهایمان آینده را به گذشته  ز یبایمان پیوند می دهد و...

 آینده ازآن نفسهای پاک ما خواهد شد .پرندگان باز آمده از راه دور و دراز ، در هوای خنک آبادی غوطه می خورند و بر فراز بوته های تازه " خاک شیر " نوک در نوک هم ، من وتو را عاشقانه می نگرند .بهار شادی بخش با همه  یخاطره های زیبایش میهمان آبادی و مردمانش می شود ، و من و تو را به میهمانی گلهای بادام و گیلاس ، فرا می خواند تا در جشن تولد دوباره همه خوبی هایی که تو به آن می اندیشی ، تاجی از گل را برای تو فرا جمع آورد .شبهای در انتظار دیدن تو از کرانه بیشه سرسبز بر آبادی جاری می شود و تو در نور سرخ رنگ غروب خورشید ، اولین روزهای بهاری را در آن سوی پرچین گلها به خدا می سپاری .

تویی که دوستت دارم2

اکبر کریمی خرمی

        شب با تو و تو با همه خوبی های مانده از آدم و حوا به خانه می روی تا در کنار پنجره اتاق،ستارگان را دانه دانه به گیسوی گل شمعدانی اتاقت بکاری و من دستانم را که هنوز بوی تو می دهند می بویم . پیش رویم تا چشم کار می کند باغ های سرسبز آبادی است که ستارگان را در دامن سبز خود پذیرا شده اند . اولین روزهای بهار از دامن نگاهت پر می گیرد . تمام راهها به تو ختم می شود . و من ایمان دارم که تو باز خواهی گشت و دوباره پنجره را به روی آفتاب باز خواهی کرد .

       تو می آیی کنار پنجره ، آن سوی افق را می نگری ، کسی از کنار باغ تل آواز می خواند . حاجی عمو است و آبیاری نوبت اوست . آب جای پای امروز تو را پاک می کند . می شنوی ؟ صدای آواز خواندنش را ؟ واند :

      مرا با گردش صحرا چه کار است

     چه کارم با گل و بلغ و بهار است

 در آبادی گلی دیدم که تا حشر

            به پیشم سرو و سنبل هر دو خار است

   درخت تاک خانه تن را به نسیم خنک سپرده است و آواز خوش گنجشک های باغچه را گوش می دهد .من در گوشه ای نشسته ام و در اندیشه دیدار شبانه ای هستم که نمی دانم برای چه شب و سیاهی و سکوت را به جان می خرم و ساعت ها سو سوی مهتاب و کودکانش را از بلندای افق نظاره می کنم . گویی صداقت و عشق ، خوشه خوشه از نگاه مهتاب بر آبادی و مهربانی اش می بارد جذبه ای اسرار آمیز مرا به تماشای شب و رازهای سر به مهرش وا می دارد . شبنم و گونه گل های یاس و بعد آرامش و سکوت ، آدمی را به اندیشه وا می دارد و من که اندیشه ای جز دیدار ئقایق بعد تو در نظرم نمی گذرد ، ملاقات قامتی که سرو را شرمنده حضورش می کند شرمنده ساعتی دیگرم .





طبقه بندی: عاشقانه وعارفانه، 
برچسب ها: کتاب عشق مشرقی، متن عاشقانه زیبا، اکبرکریمی خرمی، عشق مشرقی، انتشارات نوید شیراز کتاب عشق مشرقی،
ارسال توسط اکبر کریمی خرمی
آرشیو مطالب
دیگر مطالب
پیوند های روزانه
امکانات سایت
blogskin

تبلیغات متنی

تبلیغات متنی